تبلیغات
تجربی های حلی

 





عــُنوان برخلاف ِ همیشه، گویای ِ همه چیز.. تقریبا" میشه گــُفت.. است! :دی

+ عرض ِ سلام ِ مــُجدد!

خــُب بازم ســُنت شکنی..!! که داستان های ِ ادامه دارمون هیچوقت ادامه ـش مــُنتشر نشــُده :)) اینـ دفعه میشه.. میشه!

ب ِ ایــنجا رسیدیم که ببر ِ قصه ی ِ ما از خواب ِ غفلت ِ خودش بیــدار شــُد،

و اینــک، ادامه ی ِ داستــان...

ببر ِ ما یه چیزی فهمید! اون اصن ببر نبود :)) تو آیــنه که به خودش نگاه کرد دید راه راه نیست! خال خالی بود..!!

اون یه پـــــلنگ بود

تا اینکه پلنگ یه روز به خودش اومد.. تا بیاد حرف بزنه کدخــُدا کــُشت اونم! (قافیه داره ئاااا :دی)

تازه..!!

مورچــه.. هیکلش دوتای قوچ ـه.. نوچه داره همه لاتای کوچــه :)) (قافیه رو )

عاغا نمیخوام سیاسی شه ولی :))

تو شهر ِ ما داداش کدخــُداش، نیروی ِ قــُوای ِ خود رو داره
بهشــونم یه چنتایی خودرو داده، که توش پــُر ِ سگ ِ هاره که عــُقده داره..!!

(آخــیش.. حرفمو زدم بالاخره :|)

خــُب داستان تقریبا" داره تموم میشه..!! یه قسمت دیگه ادامه دارد....

~~~~~~~~~~

پ.ن: بیــکاری به حد ِ ماکزیمــُم رسیــده :))

پ.ن: استـــقلال..!!

پ.ن: مـُبیــن.. دارد، بقیه.. به من چه!! :دی

پ.ن: شیوه ی ِ نگارش.. با استــفاده از جدیدترین متــُد های ِ روز ِ پاکستان است :))

پ.ن: دُلــار به مبلغ ِ زیاد به نرخ ِ مرجع خریداریم!

پ.ن: میدونم.. میدونم خوندن ِ این پــُست با این نوشتن ِ من اعصاب خورد کــُن ـه.. بخون ولی! :))

پ.ن: تمام.. شــُد!


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 1390/11/4 ساعت 22:35 توسط مـُبیــن
عــُنوان، مــُنحرف کــُننده ی ِ ذهن ِ شــُما از همه چیز که نه، اما خیلی چیزها است! :))

+ عرض ِ سلام!

عارض میشم خدمت ِتون که.. این داستان برگرفته از داستانهای ِ واقعی ـست

همین دیگه..! توجه ِ شــُما رو به این داستان ِ زیبا و شنیدنی-خواندنی جــلب میکــُنم! :دی


یکی بود یکی نبود.. توی ِ جنگل ِ قصه ی ِ ما یه آقا گاو ِ مهربونی زندگی میکرد.. که سـُـمّ ِ چپش دارای ِ آسیب دیدگی بود!

این گاو ِ ما.. ســُلطان ِ جنگل بود..!!

یه اسب ِ باوفا ئم زندگی میکرد که.. رفت به خواستگاری ِ مــُرغ ِ عشق!! بهش ندادن برخورد بهش! (ایول قافیه )

++ پارازیت!!: شاهین نجفی رو کی رپر حساب میکنه آخه؟ :| آدمه؟!

خــُب میرسیم به ادامه ی ِ داستان! یه روز آقای ِ ببر از خواب ِ غفلت بیدار شد :دی

خواست عنوان ِ خودش رو از گاو ِ نا ب ِکار پس بگیره،

...

فــِک میکــُنید چی سر ِ ببر ِ قصه ی ِ ما میاد؟!!

++ پارازیت!!: نه خدایی اپل هم شــُد برند ِ وسایل ِ الکترونیکی؟ :| سامسونگ :ایکس به این خوبی

... و این داستان ادامه دارد :))

~~~~~~~~~~

پ.ن: از بیکاری!!

پ.ن: تغییر ِ فاز، در حد ِ مرگ!! یا شاید رو نوک ِ قــُله ئم، یه کمم تو دیدم! یه رُل ِ پــُرترم بزنم..!!

پ.ن: کامنت دان، جای ِ نظرات ِ شــُماست نه ابراز ِ احساسات ِ عاطفی ِ شــُما!!

پ.ن: شــُگون... ندارد، مـُبیــن.. دارد! :دی

پ.ن: خودم نفهمیدم چی نوشتم!! فهمیدید بگید بم، حتما! خوشحال میشم

پ.ن: همه طرفدارا...! :جو گرفته :))

پ.ن: تمام.. شــُد!


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 1390/11/2 ساعت 15:00 توسط مـُبیــن
طبق معمول برگشتیم! یعنی کلا کار ما نبودن‌ـه، این که گاهی میایم این‌جا معنی‌ـش این نیست که قرار باشه همیشه این‌جا باشیم! صرفا خواستیم بیایم الان این‌جا کارت بزنیم یه موقع فکر نکنین انقدر بی‌کاریم که بریم بشینیم درس بخونیم!
از اون‌جایی که محدودیت روی آدم‌های گشات(!) هیچ تاثیری نداره و براشون خلاقیت نمیاره همون کار همیشگی رو انجام دادیم... یعنی قالب رو عوض کردیم و یه هدر ساختیم! همین! توقع نداشتین که یهو بلاگ رو تبدیل کنیم به سایت؟ :-دبلیو
 
پس‌نوشت اوّل: طراحی این هدر صرفا به علت شباهت‌ـش به تم گوشی مبین جون‌ـه! :دی

پس‌نوشت دویّم: هی می‌گم پاشیم بریم وردپرس گوش نمی‌دین که! الان اگه وردپرس بودیم بلاگ‌ـمون این شکلی بود!

پس‌نوشت سیّم:‌ انقد آهنگ گوش نکردم دیگه حتی تکست آهنگ‌ـای بهرام رو هم کامل حفظ نیستم! :گریه و زاری

پس‌نوشت چارم: بهرام هم از ایران رفت... باز برید آمار بدید که فرار مغزها به صفر رسیده... :-دبلیو

پس‌نوشت پنجم: کسی تو بنیاد شهید و این‌جور جاها پارتی نداره یه سهمیه‌ای - چیزی برا من جور کنه؟ :دی

پس‌نوشت شیش: کاظم قلم‌چی تف به گور هفت جد و آبادت مرتیکه گوساله‌ی عوضی حمال! :تف سگ هار :خلط خونی :اسهال خرس قطبی

پس‌نوشت هـَف:‌ از وقتی سرعت اینترنت شده 2 مگابیت/ثانیه به جای خوردن ردبول می‌شینم پای کامپیوتر بال درمیارم!

پس‌نوشت هـَش: امسال تا به کتاب نگاه می‌کنم یاد بالش می‌افتم، برا همین روزی 15 لیتر دارم نسکافه می‌خورم! خودتون حساب کنین بعد کنکور چه بلایی سر سیناپس‌هام میاد!

پس‌نوشت نه:‌ به یک وام یک میلیون تومانی با سود 1٪ و بازپرداخت 120 ماهه نیازمندیم! :دی

پس‌نوشت ده: قول می‌دم اگه حس‌ـش باشه تا قبل کنکور یه پست دیگه آپ کنم! :))

پس‌نوشت یازده: هر کاری کردم هیچ بیت شعری به ذهنم نرسید که به درد این پست بخوره!

پس‌نوشت دوازده: عظیم‌علی... من اعتبار ندارم این پست‌ـو خوندی یه زنگ به ممدی‌پور بزن بگو بیاد این‌جا کامنت بده! :))

پس‌نوشت سیزده: عکس فاکیده شدن مبین توسط من و امین... محل عکس‌برداری دقیقا روی گنبد میدون انقلاب و زمان اون هم شب قدر همین امسال‌ـه! باشد که مبین هم‌چون همیشه (و همین‌طور این عکس)‌ به فاک برود! :دی
+ فوتو بای پوریا احمدی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ عکس در ادامه‌ی مطلب ــــــــــــــــــــــــــــــــ


ادامه مطلب

طبقه بندی: اخبار مدرسه،  همین جوری !!،  خنده بازار،  مطالب جالب،  خاطرات،  عمومی، 
نوشته شده در تاریخ 1390/10/24 ساعت 00:43 توسط علیرضا
با سلام خدمت تمامی دوستان

این پست جهت بالا بردن سطح فرهنگی و اجتماعی وبلاگ می باشد پس با دقت بخونیدش

و برداشت بد هم نكنید

انتقاد ها و پیشنهاد های شما دوستان رهگشا می باشد

همین دیگه بخونیدش:

درگذشته های دور در دامنه جنوبی البرز دهکده ای به نام " گا " وجود داشته است که امروزه به کلان شهر بسیار بزرگی تبدیل شده است .

جغرافیای پهناور گا از غرب به سلسله جبال البرز ، از شرق به کویر لوت ، از جنوب به حواشی خلیج فارس و از شمال به دریای خزر میرسد .

روزانه عده ی زیادی از این منطقه ی باستانی دیدن می کنند

چرا که گا جاذبه های توریستی ، اقتصادی ، اجتماعی و جنسی فراوان دارد ، که هر روز میلیون ها توریست را به این منطقه می کشاند

برخی از مورخان عقیده دارند که اولین قوم از اقوام آریایی در این دهکده سکنی گزیدند و میراث بسیار عظیمی رادر اختیار آیندگان این مرز و بوم بر جای گذارده اند .

ازین روست که می گویند به "گا" بودن ایرانیان ریشه ی تاریخی دارد .

عده ی زیادی از گردشگران با اشتیاق و تنهایی به گا میروند و عده ای دیگر به طور جمعی و با هماهنگی از سوی نهادی و سازمانی و یا بنا به درخواست همسر و یا یک دوست عزیز...

رفتن به گا هرگز سخت نیست ، چرا که ما ایرانیان اصالتا با آن زاده شده ایم و ریشه آبا و اجدادی همواره ما را به سوی این مکان شریف می کشاند .

مسیر رفتن به گا بسیار صاف و هموار است، اما مسیر بازگشت آن بسیار پر پیچ و خم بوده و هر کسی قادر به پی مودن آن نیست .

به همین دلیل اکثر افراد پس از به گا رفتن ، در همین منطقه ساکن شده و تلاشی در جهت بازگشت نمی کنند .

با این حال بلیط های مسیر به گا رفت بسیار ارزان و به وفور یافت میشود .

در گذشته به دلیل مرکزیت " گا " هر کس قصد داشت از شهری به شهر دیگر برود

باید ابتدا به گا می رفت سپس از آنجا به مقصد مورد نظر عزیمت می نمود حتی در اعصار گذشته جاده ای ابریشمین جهت به گا رفتن احداث شده بود که با حمله اسکندر و به گا رفتن او ، این جاده از رونق افتاد ، اما با گذشت زمان و رشد صنعت و تکنولوژی و توجه ویژه به این منطقه ی توریستی ،رفته رفته امکانات رفت و آمد به گا و همچنین شرایط اسکان در این منطقه مجددا فراهم شد .

به طوری که روزانه هزاران نفر به گا میروند

هم اکنون با تلاش بی دریغ مسئولین ، شما میتوانید از هر نقطه ی ایران که اراده کنید در عرض مدت کمتر از پنج دقیقه به گا بروید

با امکانات و شرایط ویژه ای که در این منطقه فراهم شده :

هر کس میخواهد خانه بخرد به گا می رود تا پول خرید خانه را بدست بیاورد

هر کس قصد تحصیل دارد به گا می رود تا در امتحان و کنکور ورودی دانشگاه ها پذیرفته شود

حتی دانشجویانی هم که در دانشگاه های شهر های دیگر زندگی می کنند گاهی برای تهیه مطالب و جزوات و منابع و یا پیدا کردن یک استاد درست و حسابی به گا می روند

از آنجایی که گا تبلور آزادی بیان است، همه ی نویسندگان به گا می روند

در این سرزمین هیچ تبعیضی و جود ندارد و همگان از زن و مرد و فقیر و غنی به سادگی به گا میروند ، البته جهت حمایت از قشر آسیب تسهیلاتی فراهم شده تا فقرا به سادگی و بدون دردسر به گا روند که این هم نشانه ای از عدالت در این سرزمین است .

آموزش و پرورش شرایط مدارس را طوری طراحی کرده که فضای آن همواره اتمسفر و حال و هوای گا را تداعی کند و کودکان و نوجوانان وقتی به مدرسه میروند به گا رفتن را به طور نمادین تجربه کنند. در واقع با تمهید چنین مدارسی معلمان و دانش آموزان به همراه والدینشان گویی هر روز به گا میروند، که این هم نشانه پیشرفت علم در این سرزمین است.

از سالیان دور و از زمان رضا خان کلیه ی سربازان 24 ماه خدمت خود را به گا رفته اند

این بدان سبب است که کلیه ی مردان هم مانند زنان در طول زندگیشان حداقل یک بار را به گا رفته باشند

اما در باره دختران بالغی که دوران تحصیلات اولیه را با موفقیت می گذرانند توضیح خاصی داده نمی شود

ادامه مطلب

طبقه بندی: مقالات علمی،  همین جوری !!،  عمومی،  اخبار جهان، 
نوشته شده در تاریخ 1390/08/15 ساعت 19:49 توسط امین
فی‌الواقع سلام!
باز هم با پست جدیدی در خدمت ما هستین که خودم نوشتمش! :دی اما فرقش این‌ـه که این نثر مسجع نوشته شده و می‌تونم از این نظر برای اولین بار در تاریخ این بلاگ هم‌چین پست شاخی آپ می‌شه! هرکی که متن رو کامل بخونه و خوب بفهمه واقعا ادبیاتش خوبه. این‌ـم بگم که قرار نبود این متن رو منتشر کنم، اما بعد از این که تو فیس‌بوک با استقبال بی‌نظیر(!) مشتاقان مواجه شد، ای‌جا هم میذارمش که مستفیض بشید!

نقل است یوم من الایّام، شیخنا و مولانا "علی‌الشمس‌ابن‌کوروش" ـ‌حفظه‌الله عن طاعنانه و لاعنانه‌ـ در کوی قدم بزدی؛ ناگاه جمعی از مریدان و حلقه‌به‌گوشان و اصحاب ـ‌لعنت‌الله علیهم اجمعین‌ـ وی دوره بکردی و موی بکندی و جامه‌ها از تن بدریدی که "یا شیخ، جمیع ما را پندی باید". شیخ ـ‌لعنت‌الله علی عدوّه‌ـ در صورت جمله اصحاب نظر کرد، نظر کردنی! جمله‌ی اصحاب در انتظار موعظتی از جانب پیر ـ‌رحمة‌الله علیه و الاسباطه‌ـ ببودی و پیر هم‌چنان خاموش...ناگاه شیخ ـ‌صوته اجمل من جمیع‌الاصوات‌ـ نعرتی بزد مهیب، چونان که رنگ از رخ جمیع اصحاب برفت و سه فاز کلهم بپرید و هوش از کف برفت! ساعتی بگذشت و مریدان کم‌کم به هوش بیامدی و فی‌الحال یکی از مریدان را به زحمت و خوف ندا برآمد که "یا شیخ، خبط این مریدان سراپا تقصیر چه باشد که شیخ را عربده‌ای چنین باید؟"شیخ ـ‌جمیع‌الناس مرید مرامه‌ـ چشم بر خاکساران و جان‌نثاران بگرداندی و سپس بخروشید که "مگر فی‌الحال ایام امتحانات و زمانی برای مستی معلمان نباشد؟" همگان سر بجنباندی و حرف پیر ـ‌حفظه‌الله من جمیع‌البلایا‌ـ‌ تصدیق بکردی.دیگر بار شیخ ـ‌اعظم من کل معظمات‌ـ بانگ برآورد "مگر شما، جملگی از جماعت اطفال و تلامیذ و طلاب و دانش‌جوران نیستید؟" باز از جمله مریدان ندا برآمدی و کلام شیخ تائید نمودی.پس اعظم‌الشیوخ صدا بلند کرد و ولوم به غایت بالا برد و بر جمع اصحاب خروشید: "فی‌الحال کلکم غلط نموده و تناولِ شکر کرده‌اید که فی هذا الشرائط و فی هذا البرحه ـ‌که لیس یوم من هذا الایّام‌ـ دفتر و قلم و امثالهم بر زمین نهاده و چیزها هوا کرده و إنترنت‌ها کانکت نموده و گام در سوسیال نت‌ورک(!)هایی چون فیس‌بوک و توئیتر و الخ گزارده‌اید".جمله‌ی مریدان چون پند شیخ ـ‌افضل‌ من کل المخلوقات‌ـ شنیدند، موی کندند و جامه از تن بدریدند و نعره‌ها کشیدند و هر یک به کنجی دوان شدند... چونان که تا سال‌ها نه خبری از ایشان بودی و نه صدایی از جمیع اصحاب به سمع خلق برسیدی. و چنین بود که پیر ـ‌رضی‌الله عنه‌ـ تا سال‌ها بیاسودی و در پرتو عنایات خود خلق خدا از کرامات و معرفت خویش سیراب نمودی...


ادامه مطلب

طبقه بندی: مملکتی !!،  همین جوری !!،  خنده بازار،  مطالب جالب،  خاطرات،  عمومی، 
نوشته شده در تاریخ 1390/08/15 ساعت 19:49 توسط علیرضا
با عرض سلام و تبریک به مناسبت اتمام فصل پر حاشیه ی امتحانات که نقل و انتقالات ضعیفی درش صورت گرفت و به نظر من 100 در 100 حق داوود بود که توپ طلا رو ببره هر چند کاپیتان فرهاد مجیدی و کراسیچ هم شانس هایی داشتن ولی در کمال ناباوری دیدیم که این جایزه رو به لوپز ( حالا اسد یا جنیفرش فرقی نمیکنه ) به خاطر بازیه خوبش در The back up plan دادند که موفق شد 6 گل به ثمر برسونه و با این پیروزی باعث سقوط پرسپولیس شد !
خب بهتره از این حواشی بگذریم و به مطلب اصلی بپردازیم ، در خدمت شما هستیم با گزارش مستقیم بازی سادات در مقابل برزیل ، حالا سادات ، جلو میره ، یه دریپل ساداتی میزنه ، سادات هست ُ دروازه ی خالی و ... توی دروازه ، گل برای سادات ، چه میکنه این سادات
خب از مطلب اصلی هم که بگذریم میرسیم به قسمتی الکی و چرت و پرت پست که میپردازه به توصیفاتی از معلمین امسال و توی دروازه ، از اتاق فرمان خبر دادند که سادات موفق شد گل دوم رو هم بزنه ، در هر حال از فوتبال و سادات که بگذری میرسیم به تعاریف ، دقت داشته باشید که قسمت هایی که با * مشخص شدند حفظی هستند و به احتمال زیاد در امتحانات نهایی ازشون سوال میاد !

استاد علیدوست* : خوب ... ، نه ، چیزه ، دانش آموز میدونه که نباید با دبیر شوخی کنه و گرنه کلاشون میره تو هم اونوقت چیز میشه دیگه
استاد سادات : والا تعریف درستی موجود نیست ، ولی ساداتیش میشه : مبتکر طرح اخراج اولی ( برای توضیحات بیشتر در مورد این طرح به نظر سنجیه ما مراجعه کنید )
استاد شریفی : والا ما که آخر نتونستیم پوست دستشون رو ببینیم ( تعاریف رو از پوست دست به دست میارن ) ولی اینطور که پیدا نیست طرفدار شماره یکه لنگ و رئال هستن و دوستان خیلی بی تربیتی هم دارند ، وای ، وای ، وای
استاد قلی پور : حیا کن ، مدرسه رو رها کن ! ( مربی پرس سینه ی جوانان یوونتوس هم هستن گویا ، سینه های کراسیچ رو هم ایشون پرورش دادن )
استاد قلی نژاد*: نمادی از تقارن و ماندگاری در طبیعت ، بزنم به تخته
استاد امیری 69 * : کاشف کتاب آدامسی ( کتابی که باید بجوید تا نمره بگیرید ، البته هم اکنون هم طرح اسکن کردن کتاب رو در دست بررسی دارن )
استاد شوشتری : حبیبی ( نه اون حبیبی ، حبیبی به عربی )
استاد صابر : به میثاق مراجعه کنید ( مبین هم اطلاعاتی داره در این زمینه )
استاد امید معظم : برنده ی جایزه ی نوبل فیزیک برای طرح شلواری برای تمام بدن
استاد حبیبی* : مشاور خوشگل مو فرفری

استاد رحیمی* : راضیم ازش
استاد سعیدی نیا : کتابتون چرت گفته و تعریفش کامل نیست!
استاد جای آقای رضایی (اسمشون رو یادم رفته ) : مال منی نیلوفر ، قربون اون چشات برم مال منی
استاد اسعد** : سرمایه ی کلاس که به دلیل فساد مالی داوود و رسواییاش مجبور شدیم گرو بذاریمش پیش آقای محمودی ( به روایتی دیگر: ورزشش تنیسه ، لب و دهن یه ریزه ، کوچه پشتیه ما بودن الان خونشون پیش چنگیزه )


جناب آقای محمودی ( دامت برکاته ) : ناظم سمپاد ( در سال آینده ، با توجه به سیر صعودی ایشون که از سال اول تا به حال هر سال یک پایه به محدوده ی نظامتشون افزودن و امسال بعد از عبور از مرحله ی ناظم کل مدرسه به ناظم کل سمپاد بودن خواهند رسید )
آقای دکتر کاوه : متخصص دامپزشکی از دانشگاه MIT قزوین
آقای مقامی : ... ، ... ، ... و ...
آقای عمویی : فوق تخصص پژوهش از ماساچوست هستن ایشون ، به به ، به به !


همین الآن از اتاق فرمان خبر دادن سادات موفق شد گل سوم رو بزنه و هتریک کنه ، سوت پایان بازی هم زده شد در همون لحظه ، واقعا چه میکنه این سادات ، از همین الان میتونیم برنده ی توپ طلای سال بعد رو حدس بزنیم
با تشکر از شما و همکاران خوبم در اتاق فرمان تا دیدار بعدی خدانگهدار

ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 1390/08/15 ساعت 19:49 توسط آقای مجهول
با سلام!

در ابتدا عرض کنم که عنوان برای بعضیا گویای همه چیز هست برای بعضیا نیست!

بعدش هم اقرار کنم که این پست کمی به شیوه ی فربُدگونه نگارش میشه!

همین دیگه! توجه شما را به ادامه جلب میکنم!

یک اُم؛ پنجشنبه

امروز روز خوبیه! ساعت 10 از خواب بلند شدم و یه روز ایده آل برای خوندن دینیه! الان که زوده حالا ساعت 3 شروع میکنم! فعلن برم یه **چرخ تو نت بزنم!
فیس بوک. آه خدای من، بردیائکم داره میره! پس اون فردا عازمه انگلیسه! آه خدای من!
دپ شدیم! حالا چون دپ شدم ساعت 6 شروع میکنم! فعلن برم یذره بازی کنم!
ساعت 7 شد. و همچنان گیمینگ!
خب دیگه دیره! بیخیال فردا رو بچسب باید فیزیک بخونم!

دواُم؛ جمعه

امروز از اولش **می شروع شد! ساعت 5:30 با صدای زنگ موبایل بیدار شدم! موبایل خواهرم تو اتاق من چیکار میکنه؟! خاله م بود :| مسخره نمیزاره روز شروع شه بعد...!
خب. بیخیال!
ساعت 11:30 بزور بیدار میشوم! به کوب شروع میکنم فیزیک خوندن! نیم ساعت میگذره که همه میرن از خونه بیرون و میدونم که تا ساعت 5 هم برگردن خودش خیلیه!
در این وایل چیزهایی هست که قابل بازگوکردن نیست!
ساعت 6! دوباره شروع میکنم فیزیک بخونم! نیم ساعت گذشت و خسته شدم :دی دیگه بقیش بمونه واسه آخر شب!
ساعت 10. مختارنامه میبینم! کلن 2قسمت ازش دیدم که عدل قسمت دومی که دیدم دیشب بود! زندگیه؟!
ساعت 12. نه! مثه اینکه باید کتابو تموم کنم حداقل! جزوه رو هم صبح میخونم!

سه اُم؛ شنبه پیش از خواب

به کوب میخونم و ساعت 1:20 بامداد کتاب تموم میشه و از حال میرم!

چهاراُم؛ شنبه پس از خواب

صبح. آه آلارم نازنینم! چرا مرا بیدار ننمودی؟ دیر شده! اکنون بدیو بدیو (bodio bodio) تقلب مینویسم!
خب حالا کیفمو بردارم، پول و موبایل یادم نره!

پنج اُم؛ شبه پیش از امتحان

آه خدای مهربان! اینا چیه اینا میگن؟ من که هیچی حالیم نیست که! پس با دستپاچگی هرکی ورق خلاصه ای دستشه ازش میگیرم و مرور میکنم!
حس بدی داشتم!

شش اُم؛ حین امتحان

سوال 1. حفظی! بطور شانسی انتخاب میکنم =)) از 2تا یکیش درست مینویسم!
سوال2. حفظی! با حالتی متفکرانه نسبتن شانسی مینویسم! از 4تا یکیش درسته!
سوال3. بسیار آسان!
سوال4. آسان است! 5 و 6 هم به همین منوال!
سوال7. از خودم بلغور میکنم!
سوال8. یا نمره شو کامل میگیرم یا صفر!
سوال 9. کمی مشکل اما نصف نمره رو که میگیرم؟!
سوال 10 و 11 و 12 رو گند زدم!
سوال 13 و 14 هم بسیار آسان!
هنوز 40دقیقه مونده که با اقتدار به عنوان اولین نفر در کل مدرسه برگه ی امتحانمو تحویل میدم :دی

هفت اُم؛ پس از امتحان

در حیاط. آه ایزی عزیزم! (بردیا که میخواد بره انگلیس :(( --- المپیاد ادبی =)) )
امروز آخرین روزی بود که پاشو تو این مدرسه میذاشت!
کمی گل کوچیک باهاش بازی کردم و سپس با دخالت گاردیا توپمونو گرفتن =))
هرکی میاد درمورد امتحان سوال میکنه یه جفنگی جواب میدم!
تا 20دقیقه که از کسی از تجربی خبری تو حیاط نیست! بغیر از الکس (ملقب به کراسیچ :دی)
پس از اینکه همه اومدنم حال نداشتم منتظر سرویس بمونم خودم اومدم خونه!

×

پایان!

با تشکر از توجه شما به جفنگیات! نصفش خالی بندی بود بقیشم با اندکی تصرف!


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 1390/08/15 ساعت 19:49 توسط مـُبیــن

من اومدم یه حرفی بزنم و برم!تو این وبلاگ هر کسی هر حرفی دلش بخواد می تونه بزنه به شرطی که توهین به عقاید کس دیگه ای نباشه !عقاید خودش رو بگه!

اگه هم حرفی زد و جوابش متقابل بود نباید ناراحت بشه ما هم ناراحت نمی شیم!

بازم میگم هر کس می تونه هر حرفی رو که خواست بزنه!!!!!!

این جور جا ها از عقایدمون دفاع نکنیم چیکارشون کنیم؟؟پس راحت باشید!

_______تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید________

بعدشم الان فهمیدم که سایت سمپادیا رو فیلتر کردن و تا الان فقط در حد حرف می گفتن سمپاد جمع شده ولی این دفعه واقعا فهمیدیم جمع شده!

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

برای همه ی کسایی که پشت این قضیه هستن متاسفم! من تازه مقاله ی رضا امیرخانی رو تازه خوندم!:D

اگه کسی پیدا میشه که از من عقب تر باشه و هنوز نخونده باشه تو ادامه مطلب هس بره بخونه!  باید بگم:

آه ه ه ه ه ه ه ه  ای سمپاد ناکام دلشکسته ! بر مغز های تیره و تازه کله های ما بتاب!!

نمی دونم واسه چی اینو نوشتم !خیلی بی ربط بود!

و در نهایت هم یه دعا کنم واسه شفای همه کسایی که دوس دارن سمپاد نباشه !خدایا همه ی مخالفان سمپاد را (شفا) بفرما!و در نهایت از همون باتوم چینی ها که بابا میگه تو روحشون!

شفا رو گذاشتم تو پرانتز نخوندید هم مشکلی نیس!

مامان !من نمی خوام سمپاد جمع شه!تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

امروز هم یکی اومده بود داش از انتخابات سال 88 میگفت و از دولت کنونی دفاع می کرد!برنامه ریزی شده تو همه مدارس این پرت و پرت ها گفته شه!

تا فیلتر نشدیم من میرم!


 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 1390/08/15 ساعت 19:49 توسط عسل
(تعداد کل صفحات:30)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | ویرایش: علیــش | بازنویسی: مـُبیــن