تبلیغات
تجربی های حلی

 





سلام
دوباره اومدیم(یا همون اومدم)
دیدم خیلی وقته کسی دستی نمیکشه به وبلاگ،گفتم همینجوری یه پست ایجاد کرده باشم
یادش بخیر وبلاگ واسه خودش برو و بیایی داشت یه زمانی،اما الان چی؟؟به فنا رفته.
خواستم بگم تا اون لحظه ای که زنده م(!)،نمیذارم وبلاگ بخوابه . . . حتی اگه یه بازدید کننده هم نداشته باشه در ماه،حتی به قیمت گذاشتن یه پست خالی باشه.
همین دیگه.
خوش بگذره.


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 1391/10/19 ساعت 23:54 توسط حسن
سلام!
در آرامش بعد از کنکور و قبل اعلام نتایج هستیم!
گفتم بعد مدتی بیایم یه آپی بکنیم ملت صفا کنن!
ممنون از علی عزیز بابت عکس!(دلمون هم براش تنگ شده!)
عکس در ادامه مطلب


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 1391/04/27 ساعت 21:58 توسط حسن
شیخ، بسیار مرید داشت؛ چونان که برای شمارش آنان 10 سال نیز اندک بود، و چنین بود که از این سرشماری تا سرشماری بعدی آمار کـَـسان شیخ درنیامدی و شیخ آمار کـَـسان خویش بر احدی فاش نکردی!
روزی شیخ آهنگ سخن‌رانی کرد، لهذا مریدان را به اشارتی مجتمع گردانید. مریدان چون قطرات سیلی [که به امر شیخ پاکستان را شست و بروفت] روی هم ریختند و برابر شیخ چین جبین به خاک ساییدند!
شیخ به گوشه چشمی جماعت را رخصت برخاستن داد... سپس صدا را در گلو انداخت و بفرمود وصیتی دارم. جماعت ناگاه اشک‌ها چون رود نیل روان بساختی و جامه‌ها بدریدی و خویشتن بر خاک و خون بفکندی که "یا شیخ! اگر اجل قصد جان نموده اشارتی کنید که یکان‌یکان جان‌ها فدا کنیم و خون‌ها بریزیم و به درگاه حق دعا کنیم که نظر ایزد از جان شیخ برگردد!"
شیخ بخندید و بگفت که "خود با حق‌تعالی رفیق فاب‌ـم و با وی بسیار نشسته و چای‌ها نوشیده‌ام! لیک وصیتی دارم که باید جمیع خلق‌الله زان آگاه گردند و به آن عمل کنند که نجات و صلاح خلق آن باشد و بس."
جماعت لباس‌های پاره‌شده‌‌ی خویش را بر تن کشیدند و با بغض ندا دادند که "یا پیر! سخن گوی و پندی ده که آن را توتیای چشم و آرام جان و شهد روح قرار دهیم؛ که از سگ‌ـان دوبرمن کم‌تریم اگر خلاف دستور عمل کنیم و گامی از راه آرمان‌های شما به خطا برداریم."
شیخ با نگاه نافذ چشم بر جمع مخلصان و چاکران انداخت و بفرمود "هر موجودی را روز وصالی‌ـست که یوم‌الموت‌‌ـش خوانند و زان پس با روح خویش به دیدار اون دنیا ‌رود! خواه [مثل من] به وصال دوست صمیمی خویش [خدا] رسد، خواه چون شما به درک اسفل واصل شود و در جوار ابلیس [آن یکی دوست عزیزم] سکنی گزیند! لکن این‌گونه نباشد که پس از عروج، تمپلیت (Template) ما را مقوا کنید و از جیمبو به زیر آورید و سوژه‌ی نوادگان چـَـفتتان کنید، که نفرین من از عالم بالا هم گیراست و به فاک عظمایتان می‌دهد!"
مردمان و مریدان عربدت‌ها بزدندی و مجددا جامه‌ها بر تن بدریدی و اندام شرحه‌شرحه و خوناب‌گون گرداندی و ناله‌کنان و نعره‌زنان به بیابان دوان شدی!
ات دیس مومنت شیخ پشت بر جماعت گریان و نالان کرد و به منزل خویش بازگشت تا سیم‌کارت ثرد جنریشین (3G) خویش از دی‌اچ‌ال بستاند و دیوایس اچ‌تی‌سی جدید‌الخرید خویش تست کند!

ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 1390/12/2 ساعت 21:21 توسط علیرضا
روزی شیخ ـ ارواحنا فداه ـ از کوی گذر می‌بکردی و سر به گریبان و تبلت به دست از میان خلق می‌گذشتی. جمله مریدان بر وی حلقه شدی، چونان که راه بر شیخ ـ اکرم‌المخلوقات ـ تنگ بگشتی. ناگاه خشم بر شیخ ـ که اکبر‌العالم است ـ مستولی بگشت و عربدتی بزد که کرک و پر بر بدن خلق نماندی! جمله مردم شهر از هوش برفتندی خاموش بماندی... پس از ساعتی یکان یکان خود بیافتی و چشم‌ها بگشودی و سر بجنباندی که "یا شیخ! آن سکوت و سر به گریبانی چه این عربدت چه؟" شیخ ـ درجاته ارفع من درجات‌الخلق ـ نظر بر روی رجال و نساء بکردی و بگفتی که "یا بنی‌زیق! آن چه سکوت و خموشی مرا سبب بشد، این بود..." و تبلت از پر شال کمر بالا آورد... جمله‌ی خلق از فرط تحیر فک‌ها بر زمین بکوفتی و موی‌ها بر زمین بریختی و چشم‌ها را به‌غایت بدراندی که "یا شیخ! وات ایز دیس؟"
شیخ ـ اعظم‌ کل حی ـ بر آن فنچولکان سفیه بی‌نوا چشم بگرداندی و با لحن پدرانه فریاد بزدی که "ای کوادن! این همان بُـود که عاقبت شما و امور جهان و ریزش باران و برف و تگرگ و پیش‌بینی باخت‌های استقلال و ریلیز دیت موسیق‌ها و فیلم کثافت‌کاری خلق را به من بنمایاند و اختیار آمدن زلزله‌ها و پرپر کردن خلق و پودر کردن میت‌هایتان را به من داده، همان بُـود که اختیار امور شما را بر من ممکن ساخته و جان شما را بر کف من نهاده و چشم شما را به من دوخته و شما را مرید من و من را میر شما ساخته و در میان‌ـتان برتر و سرور گردانیده..."
مردم به ناگاه به خاک فتادی و سر بر سجده بگذاشتی و زنجه موره و عجز و لابه آغاز بکردی که "یا شیخ! ما مفلسان احمق ناچیز را به خشم خود مگیر و با قهر خود مپیچ که در پیش‌گاهت پــِـهنی بیش نیستیم..."
شیخ ـ که تمام هستی به فدایش ـ تبلت خویش غلاف بکرد و با پوزخند ملت را به سخره بگرفت و بفرمود "‌خب بسه دیگه خیلی خندیدیم! برید گم شید خونه‌هاتون! می‌خوام برم انگری بردز بازی کنم تمرکزمو بهم می‌زنین آشغالا!"‌
... و مجددا تبلت برگرفت و بیتس بای دری‌اش را به گوش فرو نمود و لیدی غاغا زمزمه‌کنان به بیت بازگشت!

ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 1390/11/16 ساعت 21:42 توسط علیرضا
عــُنوان برخلاف ِ همیشه، گویای ِ همه چیز.. تقریبا" میشه گــُفت.. است! :دی

+ عرض ِ سلام ِ مــُجدد!

خــُب بازم ســُنت شکنی..!! که داستان های ِ ادامه دارمون هیچوقت ادامه ـش مــُنتشر نشــُده :)) اینـ دفعه میشه.. میشه!

ب ِ ایــنجا رسیدیم که ببر ِ قصه ی ِ ما از خواب ِ غفلت ِ خودش بیــدار شــُد،

و اینــک، ادامه ی ِ داستــان...

ببر ِ ما یه چیزی فهمید! اون اصن ببر نبود :)) تو آیــنه که به خودش نگاه کرد دید راه راه نیست! خال خالی بود..!!

اون یه پـــــلنگ بود

تا اینکه پلنگ یه روز به خودش اومد.. تا بیاد حرف بزنه کدخــُدا کــُشت اونم! (قافیه داره ئاااا :دی)

تازه..!!

مورچــه.. هیکلش دوتای قوچ ـه.. نوچه داره همه لاتای کوچــه :)) (قافیه رو )

عاغا نمیخوام سیاسی شه ولی :))

تو شهر ِ ما داداش کدخــُداش، نیروی ِ قــُوای ِ خود رو داره
بهشــونم یه چنتایی خودرو داده، که توش پــُر ِ سگ ِ هاره که عــُقده داره..!!

(آخــیش.. حرفمو زدم بالاخره :|)

خــُب داستان تقریبا" داره تموم میشه..!! یه قسمت دیگه ادامه دارد....

~~~~~~~~~~

پ.ن: بیــکاری به حد ِ ماکزیمــُم رسیــده :))

پ.ن: استـــقلال..!!

پ.ن: مـُبیــن.. دارد، بقیه.. به من چه!! :دی

پ.ن: شیوه ی ِ نگارش.. با استــفاده از جدیدترین متــُد های ِ روز ِ پاکستان است :))

پ.ن: دُلــار به مبلغ ِ زیاد به نرخ ِ مرجع خریداریم!

پ.ن: میدونم.. میدونم خوندن ِ این پــُست با این نوشتن ِ من اعصاب خورد کــُن ـه.. بخون ولی! :))

پ.ن: تمام.. شــُد!


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 1390/11/4 ساعت 23:35 توسط انتخاب
عــُنوان، مــُنحرف کــُننده ی ِ ذهن ِ شــُما از همه چیز که نه، اما خیلی چیزها است! :))

+ عرض ِ سلام!

عارض میشم خدمت ِتون که.. این داستان برگرفته از داستانهای ِ واقعی ـست

همین دیگه..! توجه ِ شــُما رو به این داستان ِ زیبا و شنیدنی-خواندنی جــلب میکــُنم! :دی


یکی بود یکی نبود.. توی ِ جنگل ِ قصه ی ِ ما یه آقا گاو ِ مهربونی زندگی میکرد.. که سـُـمّ ِ چپش دارای ِ آسیب دیدگی بود!

این گاو ِ ما.. ســُلطان ِ جنگل بود..!!

یه اسب ِ باوفا ئم زندگی میکرد که.. رفت به خواستگاری ِ مــُرغ ِ عشق!! بهش ندادن برخورد بهش! (ایول قافیه )

++ پارازیت!!: شاهین نجفی رو کی رپر حساب میکنه آخه؟ :| آدمه؟!

خــُب میرسیم به ادامه ی ِ داستان! یه روز آقای ِ ببر از خواب ِ غفلت بیدار شد :دی

خواست عنوان ِ خودش رو از گاو ِ نا ب ِکار پس بگیره،

...

فــِک میکــُنید چی سر ِ ببر ِ قصه ی ِ ما میاد؟!!

++ پارازیت!!: نه خدایی اپل هم شــُد برند ِ وسایل ِ الکترونیکی؟ :| سامسونگ :ایکس به این خوبی

... و این داستان ادامه دارد :))

~~~~~~~~~~

پ.ن: از بیکاری!!

پ.ن: تغییر ِ فاز، در حد ِ مرگ!! یا شاید رو نوک ِ قــُله ئم، یه کمم تو دیدم! یه رُل ِ پــُرترم بزنم..!!

پ.ن: کامنت دان، جای ِ نظرات ِ شــُماست نه ابراز ِ احساسات ِ عاطفی ِ شــُما!!

پ.ن: شــُگون... ندارد، مـُبیــن.. دارد! :دی

پ.ن: خودم نفهمیدم چی نوشتم!! فهمیدید بگید بم، حتما! خوشحال میشم

پ.ن: همه طرفدارا...! :جو گرفته :))

پ.ن: تمام.. شــُد!


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 1390/11/2 ساعت 16:00 توسط انتخاب
طبق معمول برگشتیم! یعنی کلا کار ما نبودن‌ـه، این که گاهی میایم این‌جا معنی‌ـش این نیست که قرار باشه همیشه این‌جا باشیم! صرفا خواستیم بیایم الان این‌جا کارت بزنیم یه موقع فکر نکنین انقدر بی‌کاریم که بریم بشینیم درس بخونیم!
از اون‌جایی که محدودیت روی آدم‌های گشات(!) هیچ تاثیری نداره و براشون خلاقیت نمیاره همون کار همیشگی رو انجام دادیم... یعنی قالب رو عوض کردیم و یه هدر ساختیم! همین! توقع نداشتین که یهو بلاگ رو تبدیل کنیم به سایت؟ :-دبلیو
 
پس‌نوشت اوّل: طراحی این هدر صرفا به علت شباهت‌ـش به تم گوشی مبین جون‌ـه! :دی

پس‌نوشت دویّم: هی می‌گم پاشیم بریم وردپرس گوش نمی‌دین که! الان اگه وردپرس بودیم بلاگ‌ـمون این شکلی بود!

پس‌نوشت سیّم:‌ انقد آهنگ گوش نکردم دیگه حتی تکست آهنگ‌ـای بهرام رو هم کامل حفظ نیستم! :گریه و زاری

پس‌نوشت چارم: بهرام هم از ایران رفت... باز برید آمار بدید که فرار مغزها به صفر رسیده... :-دبلیو

پس‌نوشت پنجم: کسی تو بنیاد شهید و این‌جور جاها پارتی نداره یه سهمیه‌ای - چیزی برا من جور کنه؟ :دی

پس‌نوشت شیش: کاظم قلم‌چی تف به گور هفت جد و آبادت مرتیکه گوساله‌ی عوضی حمال! :تف سگ هار :خلط خونی :اسهال خرس قطبی

پس‌نوشت هـَف:‌ از وقتی سرعت اینترنت شده 2 مگابیت/ثانیه به جای خوردن ردبول می‌شینم پای کامپیوتر بال درمیارم!

پس‌نوشت هـَش: امسال تا به کتاب نگاه می‌کنم یاد بالش می‌افتم، برا همین روزی 15 لیتر دارم نسکافه می‌خورم! خودتون حساب کنین بعد کنکور چه بلایی سر سیناپس‌هام میاد!

پس‌نوشت نه:‌ به یک وام یک میلیون تومانی با سود 1٪ و بازپرداخت 120 ماهه نیازمندیم! :دی

پس‌نوشت ده: قول می‌دم اگه حس‌ـش باشه تا قبل کنکور یه پست دیگه آپ کنم! :))

پس‌نوشت یازده: هر کاری کردم هیچ بیت شعری به ذهنم نرسید که به درد این پست بخوره!

پس‌نوشت دوازده: عظیم‌علی... من اعتبار ندارم این پست‌ـو خوندی یه زنگ به ممدی‌پور بزن بگو بیاد این‌جا کامنت بده! :))

پس‌نوشت سیزده: عکس فاکیده شدن مبین توسط من و امین... محل عکس‌برداری دقیقا روی گنبد میدون انقلاب و زمان اون هم شب قدر همین امسال‌ـه! باشد که مبین هم‌چون همیشه (و همین‌طور این عکس)‌ به فاک برود! :دی
+ فوتو بای پوریا احمدی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ عکس در ادامه‌ی مطلب ــــــــــــــــــــــــــــــــ


ادامه مطلب

طبقه بندی: اخبار مدرسه،  همین جوری !!،  خنده بازار،  مطالب جالب،  خاطرات،  عمومی، 
نوشته شده در تاریخ 1390/10/24 ساعت 01:43 توسط علیرضا
با سلام خدمت تمامی دوستان

این پست جهت بالا بردن سطح فرهنگی و اجتماعی وبلاگ می باشد پس با دقت بخونیدش

و برداشت بد هم نكنید

انتقاد ها و پیشنهاد های شما دوستان رهگشا می باشد

همین دیگه بخونیدش:

درگذشته های دور در دامنه جنوبی البرز دهکده ای به نام " گا " وجود داشته است که امروزه به کلان شهر بسیار بزرگی تبدیل شده است .

جغرافیای پهناور گا از غرب به سلسله جبال البرز ، از شرق به کویر لوت ، از جنوب به حواشی خلیج فارس و از شمال به دریای خزر میرسد .

روزانه عده ی زیادی از این منطقه ی باستانی دیدن می کنند

چرا که گا جاذبه های توریستی ، اقتصادی ، اجتماعی و جنسی فراوان دارد ، که هر روز میلیون ها توریست را به این منطقه می کشاند

برخی از مورخان عقیده دارند که اولین قوم از اقوام آریایی در این دهکده سکنی گزیدند و میراث بسیار عظیمی رادر اختیار آیندگان این مرز و بوم بر جای گذارده اند .

ازین روست که می گویند به "گا" بودن ایرانیان ریشه ی تاریخی دارد .

عده ی زیادی از گردشگران با اشتیاق و تنهایی به گا میروند و عده ای دیگر به طور جمعی و با هماهنگی از سوی نهادی و سازمانی و یا بنا به درخواست همسر و یا یک دوست عزیز...

رفتن به گا هرگز سخت نیست ، چرا که ما ایرانیان اصالتا با آن زاده شده ایم و ریشه آبا و اجدادی همواره ما را به سوی این مکان شریف می کشاند .

مسیر رفتن به گا بسیار صاف و هموار است، اما مسیر بازگشت آن بسیار پر پیچ و خم بوده و هر کسی قادر به پی مودن آن نیست .

به همین دلیل اکثر افراد پس از به گا رفتن ، در همین منطقه ساکن شده و تلاشی در جهت بازگشت نمی کنند .

با این حال بلیط های مسیر به گا رفت بسیار ارزان و به وفور یافت میشود .

در گذشته به دلیل مرکزیت " گا " هر کس قصد داشت از شهری به شهر دیگر برود

باید ابتدا به گا می رفت سپس از آنجا به مقصد مورد نظر عزیمت می نمود حتی در اعصار گذشته جاده ای ابریشمین جهت به گا رفتن احداث شده بود که با حمله اسکندر و به گا رفتن او ، این جاده از رونق افتاد ، اما با گذشت زمان و رشد صنعت و تکنولوژی و توجه ویژه به این منطقه ی توریستی ،رفته رفته امکانات رفت و آمد به گا و همچنین شرایط اسکان در این منطقه مجددا فراهم شد .

به طوری که روزانه هزاران نفر به گا میروند

هم اکنون با تلاش بی دریغ مسئولین ، شما میتوانید از هر نقطه ی ایران که اراده کنید در عرض مدت کمتر از پنج دقیقه به گا بروید

با امکانات و شرایط ویژه ای که در این منطقه فراهم شده :

هر کس میخواهد خانه بخرد به گا می رود تا پول خرید خانه را بدست بیاورد

هر کس قصد تحصیل دارد به گا می رود تا در امتحان و کنکور ورودی دانشگاه ها پذیرفته شود

حتی دانشجویانی هم که در دانشگاه های شهر های دیگر زندگی می کنند گاهی برای تهیه مطالب و جزوات و منابع و یا پیدا کردن یک استاد درست و حسابی به گا می روند

از آنجایی که گا تبلور آزادی بیان است، همه ی نویسندگان به گا می روند

در این سرزمین هیچ تبعیضی و جود ندارد و همگان از زن و مرد و فقیر و غنی به سادگی به گا میروند ، البته جهت حمایت از قشر آسیب تسهیلاتی فراهم شده تا فقرا به سادگی و بدون دردسر به گا روند که این هم نشانه ای از عدالت در این سرزمین است .

آموزش و پرورش شرایط مدارس را طوری طراحی کرده که فضای آن همواره اتمسفر و حال و هوای گا را تداعی کند و کودکان و نوجوانان وقتی به مدرسه میروند به گا رفتن را به طور نمادین تجربه کنند. در واقع با تمهید چنین مدارسی معلمان و دانش آموزان به همراه والدینشان گویی هر روز به گا میروند، که این هم نشانه پیشرفت علم در این سرزمین است.

از سالیان دور و از زمان رضا خان کلیه ی سربازان 24 ماه خدمت خود را به گا رفته اند

این بدان سبب است که کلیه ی مردان هم مانند زنان در طول زندگیشان حداقل یک بار را به گا رفته باشند

اما در باره دختران بالغی که دوران تحصیلات اولیه را با موفقیت می گذرانند توضیح خاصی داده نمی شود

ادامه مطلب

طبقه بندی: مقالات علمی،  همین جوری !!،  عمومی،  اخبار جهان، 
نوشته شده در تاریخ 1390/08/15 ساعت 20:49 توسط امین
(تعداد کل صفحات:30)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | ویرایش: علیــش | بازنویسی: مـُبیــن