طبق معمول برگشتیم! یعنی کلا کار ما نبودن‌ـه، این که گاهی میایم این‌جا معنی‌ـش این نیست که قرار باشه همیشه این‌جا باشیم! صرفا خواستیم بیایم الان این‌جا کارت بزنیم یه موقع فکر نکنین انقدر بی‌کاریم که بریم بشینیم درس بخونیم!
از اون‌جایی که محدودیت روی آدم‌های گشات(!) هیچ تاثیری نداره و براشون خلاقیت نمیاره همون کار همیشگی رو انجام دادیم... یعنی قالب رو عوض کردیم و یه هدر ساختیم! همین! توقع نداشتین که یهو بلاگ رو تبدیل کنیم به سایت؟ :-دبلیو
 
پس‌نوشت اوّل: طراحی این هدر صرفا به علت شباهت‌ـش به تم گوشی مبین جون‌ـه! :دی

پس‌نوشت دویّم: هی می‌گم پاشیم بریم وردپرس گوش نمی‌دین که! الان اگه وردپرس بودیم بلاگ‌ـمون این شکلی بود!

پس‌نوشت سیّم:‌ انقد آهنگ گوش نکردم دیگه حتی تکست آهنگ‌ـای بهرام رو هم کامل حفظ نیستم! :گریه و زاری

پس‌نوشت چارم: بهرام هم از ایران رفت... باز برید آمار بدید که فرار مغزها به صفر رسیده... :-دبلیو

پس‌نوشت پنجم: کسی تو بنیاد شهید و این‌جور جاها پارتی نداره یه سهمیه‌ای - چیزی برا من جور کنه؟ :دی

پس‌نوشت شیش: کاظم قلم‌چی تف به گور هفت جد و آبادت مرتیکه گوساله‌ی عوضی حمال! :تف سگ هار :خلط خونی :اسهال خرس قطبی

پس‌نوشت هـَف:‌ از وقتی سرعت اینترنت شده 2 مگابیت/ثانیه به جای خوردن ردبول می‌شینم پای کامپیوتر بال درمیارم!

پس‌نوشت هـَش: امسال تا به کتاب نگاه می‌کنم یاد بالش می‌افتم، برا همین روزی 15 لیتر دارم نسکافه می‌خورم! خودتون حساب کنین بعد کنکور چه بلایی سر سیناپس‌هام میاد!

پس‌نوشت نه:‌ به یک وام یک میلیون تومانی با سود 1٪ و بازپرداخت 120 ماهه نیازمندیم! :دی

پس‌نوشت ده: قول می‌دم اگه حس‌ـش باشه تا قبل کنکور یه پست دیگه آپ کنم! :))

پس‌نوشت یازده: هر کاری کردم هیچ بیت شعری به ذهنم نرسید که به درد این پست بخوره!

پس‌نوشت دوازده: عظیم‌علی... من اعتبار ندارم این پست‌ـو خوندی یه زنگ به ممدی‌پور بزن بگو بیاد این‌جا کامنت بده! :))

پس‌نوشت سیزده: عکس فاکیده شدن مبین توسط من و امین... محل عکس‌برداری دقیقا روی گنبد میدون انقلاب و زمان اون هم شب قدر همین امسال‌ـه! باشد که مبین هم‌چون همیشه (و همین‌طور این عکس)‌ به فاک برود! :دی
+ فوتو بای پوریا احمدی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ عکس در ادامه‌ی مطلب ــــــــــــــــــــــــــــــــ


ادامه مطلب

طبقه بندی: اخبار مدرسه،  همین جوری !!،  خنده بازار،  مطالب جالب،  خاطرات،  عمومی، 
نوشته شده در تاریخ 1390/10/24 ساعت 00:43 توسط علیرضا
فی‌الواقع سلام!
باز هم با پست جدیدی در خدمت ما هستین که خودم نوشتمش! :دی اما فرقش این‌ـه که این نثر مسجع نوشته شده و می‌تونم از این نظر برای اولین بار در تاریخ این بلاگ هم‌چین پست شاخی آپ می‌شه! هرکی که متن رو کامل بخونه و خوب بفهمه واقعا ادبیاتش خوبه. این‌ـم بگم که قرار نبود این متن رو منتشر کنم، اما بعد از این که تو فیس‌بوک با استقبال بی‌نظیر(!) مشتاقان مواجه شد، ای‌جا هم میذارمش که مستفیض بشید!

نقل است یوم من الایّام، شیخنا و مولانا "علی‌الشمس‌ابن‌کوروش" ـ‌حفظه‌الله عن طاعنانه و لاعنانه‌ـ در کوی قدم بزدی؛ ناگاه جمعی از مریدان و حلقه‌به‌گوشان و اصحاب ـ‌لعنت‌الله علیهم اجمعین‌ـ وی دوره بکردی و موی بکندی و جامه‌ها از تن بدریدی که "یا شیخ، جمیع ما را پندی باید". شیخ ـ‌لعنت‌الله علی عدوّه‌ـ در صورت جمله اصحاب نظر کرد، نظر کردنی! جمله‌ی اصحاب در انتظار موعظتی از جانب پیر ـ‌رحمة‌الله علیه و الاسباطه‌ـ ببودی و پیر هم‌چنان خاموش...ناگاه شیخ ـ‌صوته اجمل من جمیع‌الاصوات‌ـ نعرتی بزد مهیب، چونان که رنگ از رخ جمیع اصحاب برفت و سه فاز کلهم بپرید و هوش از کف برفت! ساعتی بگذشت و مریدان کم‌کم به هوش بیامدی و فی‌الحال یکی از مریدان را به زحمت و خوف ندا برآمد که "یا شیخ، خبط این مریدان سراپا تقصیر چه باشد که شیخ را عربده‌ای چنین باید؟"شیخ ـ‌جمیع‌الناس مرید مرامه‌ـ چشم بر خاکساران و جان‌نثاران بگرداندی و سپس بخروشید که "مگر فی‌الحال ایام امتحانات و زمانی برای مستی معلمان نباشد؟" همگان سر بجنباندی و حرف پیر ـ‌حفظه‌الله من جمیع‌البلایا‌ـ‌ تصدیق بکردی.دیگر بار شیخ ـ‌اعظم من کل معظمات‌ـ بانگ برآورد "مگر شما، جملگی از جماعت اطفال و تلامیذ و طلاب و دانش‌جوران نیستید؟" باز از جمله مریدان ندا برآمدی و کلام شیخ تائید نمودی.پس اعظم‌الشیوخ صدا بلند کرد و ولوم به غایت بالا برد و بر جمع اصحاب خروشید: "فی‌الحال کلکم غلط نموده و تناولِ شکر کرده‌اید که فی هذا الشرائط و فی هذا البرحه ـ‌که لیس یوم من هذا الایّام‌ـ دفتر و قلم و امثالهم بر زمین نهاده و چیزها هوا کرده و إنترنت‌ها کانکت نموده و گام در سوسیال نت‌ورک(!)هایی چون فیس‌بوک و توئیتر و الخ گزارده‌اید".جمله‌ی مریدان چون پند شیخ ـ‌افضل‌ من کل المخلوقات‌ـ شنیدند، موی کندند و جامه از تن بدریدند و نعره‌ها کشیدند و هر یک به کنجی دوان شدند... چونان که تا سال‌ها نه خبری از ایشان بودی و نه صدایی از جمیع اصحاب به سمع خلق برسیدی. و چنین بود که پیر ـ‌رضی‌الله عنه‌ـ تا سال‌ها بیاسودی و در پرتو عنایات خود خلق خدا از کرامات و معرفت خویش سیراب نمودی...


ادامه مطلب

طبقه بندی: مملکتی !!،  همین جوری !!،  خنده بازار،  مطالب جالب،  خاطرات،  عمومی، 
نوشته شده در تاریخ 1390/08/15 ساعت 19:49 توسط علیرضا

پیش‌نویس علیرضا: قالب بلاگ ویرایش شد دوست‌ـان! بالاخره پربازدیدترین بلاگ دانش‌آموزی سمپاد باید یه قالب شیک و مخصوص و منحصر به‌فرد داشته باشه دیگه!
البته یه مقدار زیادی سنگین شد، اما اصلا مهم نیست! چند بار صفحه رو Refresh کنید که عکس‌هاش براتون کــَـش بشه! مشکل خودتونه! :دی
خیلی خوب در نیومد ولی به نسبت وقت کمی که براش گذاشت‌ـم (30 دقیقه) خیلی هم بد نیست؛ از سر اکثرتون هم زیاده! یه ایراداتی هم داره که به زودی رفع میشه.
با تشکر...


پست اصلی توسط امین
ویرایش شده توسط مبین
(قافیه رو حال کن )

با سلام و عرض ادب؛ احتراما به بصر شما میرسانم که عنوان گویای بعضی چیزا هست، اما گویای همه چیز نیست!

همانگونه که شاید به سمع شما دانش آموز تجربی (و یا ریاضی) رسیده باشد، یکی از دانش آموزان تجربی به رسوایی عالم مفتخر گشته و آبروی هرچی عمل کریه و شنیع و قبیح هست رو برده.

یاد قهوه ی تلخ افتادم! رسوای عالم (بر وزن ِ قبله ی عالم!)

داستان ما از این قرار است که روزی روزگاری آدمی بود به اسم آرش(آرش نبود اسمش! برای اینکه آبروش نره اسمشو گذاشتیم آرش )

که خوب چیزی بود! یه آدم دیگه ای هم بود که خیلی شریر بود. اسمش چی بود؟ امین! (امین بود دقیقن! یعنی خودم!)

آرش در حال حل تمرینات آمار و مدل سازیش بود که یهو گوشیش زنگ زد. امین(یا همون سمیرا!) سلام کرد و گوشیو قطعید!

سپس وارد وادی والای پیامک بازی شدند که در شرح رسوایی به شرح این وقایع میپردازیم!


ادامه مطلب

طبقه بندی: اخبار کلاس،  اخبار مدرسه،  همین جوری !!،  خنده بازار،  خاطرات،  پسرونه، 
نوشته شده در تاریخ 1389/10/1 ساعت 00:50 توسط امین

خب... آره ما برگشتیم باز، همه با هم!
باز هم با استیل نوشتن خاص خودم اومدم تا یه حالی به بلاگ بدم! :دی

اول اینو بگم که ایام شهادت سید و سالار شهیدان رو تسلیت می‌گم... ترجیحا سعی کنید دهه اول محرم رو آدم باشید دوستان! این مورد کاملا جدی بود و هیچ‌گونه رگه‌ای از طنز و فان نداشت.


مدت‌هاست می‌خوام آپ کنم اما حس‌ـش نیست! وقتی که حس‌ـش هست موضوع‌ـش نیست! وقتی اون دوتا هستن من دست‌رسی به نت یا کلا لپ‌تاپ و کامپیوتر و امثالهم ندارم!
الان هم که به همه‌ی اونا دست‌رسی دارم حافظه‌ـم یاری نمی‌کنه ببینم چی می‌خواستم بگم! پس برای این که خیلی هم سر کار نباشید چندتا عکس جالب از بچه‌های تجربی می‌ذارم توی ادامه مطلب که ببینید کف بالا بیارید! :دی

دیگه این که بارسلونا با 5 گل رئال رو در هم کوبید(!)‌، البته تا این‌جاش اصلا اهمیتی نداره... جالبیش این‌جاست که وقتی فردای روز بازی به "جناب آقای شیخ علی‌اصغر شریفی" گفتیم:‌ "تیم‌تون که پرپر شد! له شد! 5تا خوردش که! اینم تیم‌ـه آخه؟" استاد با خون‌سردی کامل گفت:‌ "خب به جاش آخر بازی زدیمشون!"
اصلا آدم می‌خواد خودشو از بالای پشت بوم پرت کنه تو گل‌خونه گروه زیست، وقتی این روحیه و اعتماد به نفس رو می‌بینه!

دیگه این که تشکر می‌کنیم از دوستانی که حرف آقای محمودی رو گوش دادن و رفتن گوشی‌هایی مثل 1100، 1110، 1200، 2600، J100i و... رو خریدن! طبق شایعاتی قرار شده شرکت نوکیا به دلیل این استقبال گسترده از گوشی‌های درپیت مجددا خط تولیدشون رو راه بندازه و حتی مدل‌های جدیدی رو تولید کنه که فقط چراغ‌قوه هستن و به اسم موبایل قراره فروش برن! فکر کن... یه چراغ‌قوه با مارک نوکیا می‌ذاری تو جیبت و به همه می‌گی گوشی‌ـت نوکیاست! البته این‌جوری خیال آقای محمودی و بقیه ناظم‌ـا هم راحته... چون با چراغ‌قوه نمی‌شه بلوتوث‌بازی یا دانلود کرد!

خبر بعدی اینه که زانوی من خوب شده تقریبا. بعد از اون حادثه تو بازی "زو" نمی‌تونستم درست راه برم، اما الان دیگه تقریبا خوب شده و من به روزای اوج‌ـم برخواهم‌گشت! نکته جالب اینه من تا حالا ندیده بودم از یه زخم نیمه عمیق 8-7 ساعت خون بیاد! توی یه ساعت انقدر ازش خون اومده بود که کل پاچه‌ی شلوارم قرمز شده بود (البته از سمت توش)!
البته مصدومیت من یه نکته‌ی آموزشی هم داشت برای بقیه... "غیرت" و "عـِرق پیراهن"! چون من با زانوی خون‌الود و مصدومم 3 دست بازی کردم تا بالاخره بازی تعطیل شد! مثل "بعضی از این بازی‌کن‌ـای سوسول که تا یه جاشون اوف می‌شه می‌رن بیرون" نبودم و تا آخر بازی دهن زانوم رو صاف کردم!

خبر خوبی هم دارم برای طرفداران System Of A Down که باید بدونن گروه قراره توی چندتا کشور اروپایی یه تور بذاره و کنسرت برگزار کنه. اولین مقصد هم کشور ارمنستان‌ـه ولی فعلا اعضای گروه درگیر ویزاش هستن.

مورد آخر: علافان همیشه‌گی و بی‌کاران دائم‌الول (همیشه ول) برن بازی‌ـای NFS: Hot Persuit و CoD: Black OPs رو حتما بگیرن که خیلی خوب‌ـن و می‌تونید با اونا وقت‌ـای بی‌کاریتون رو علاف نباشید!‌ :دی

پس‌نوشت: می‌خوایم کسانی رو که لینک کردیم پاک کنیم، چون اصلا تو بلاگ ما نمیان ولی بازدیداشون رو مدیون ما هستن! بدین وسیله از همه‌ی کسانی که فکر می‌کنن بلاگ بدردبخوری دارن دعوت می‌شه بیان و اعلام کنن، اگه ما دیدیم که یه وجه اشتراکی با هم داریم و بلاگ‌ـشون خوب‌ـه ما هم می‌لینکیمشون!

پس‌نوشت 2: بدون هم‌ـاهنگی با مبین تصمیم گرفتم قالب بلاگ رو عوض کنم، یه قالب توپ و پرسونالایز شده(!) رو بذارم! حالا تا چی بشه دیگه... بیبینیم نظر مبین چیه و قراره قالب‌ـمون چه رنگی باشه!

پس‌نوشت 3: امری نیست!‌‌ :دی

عکس‌ها در ادامه‌ی مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: المپیادی ها،  اخبار مدرسه،  همین جوری !!،  خنده بازار،  مطالب جالب،  خاطرات،  گالری عکس،  عمومی،  موزیک، 
نوشته شده در تاریخ 1389/09/24 ساعت 10:28 توسط علیرضا
همه چی آرومه، تو به من دل بستی/ این چه قد خــوبه که، تو کنارم هستی!

اینجا تهران است صدای جمهوری (همیشه) اسلامی ایران!

میخواستم پُست بزارم عنوان به ذهنم نیمد همینجوری کشکی گفتم با یه بیت از حمید طالب زاده آغاز کنم

یک اُم:

امروز دوشنبه نمیدونم چندم اردیبهشت! دوشنبه اِستان!(دوشنبستون) زنگ اول؛ ریاضی! _اُستاد یه چن دقیقه زودتر بزارید بریم مواضع دفاعیمونو بچینیم! _بچه ها سوما تخم مرغ و ماست اوردن! یا الله!

زنگ تفریح اول(قانونن هیچ اقدامی نباید صورت بگیره!) _دوستان تجربی؛ تجربی نخیسید!

_سلام مبین چطوری؟ ووووی!(این یه افکت بود از خیس شدن جلوی پیراهن بنده!) و... (بنده در زنگ تفریح ِ اول یک دور کامل خیس شُدم!

زنگ دوم؛ آزمایشگاه! _بدویید بیاید sadra زیست رو با چنگال فتح کرد _بریم lari رو خیس کنیم!

_shafaee مونده تو زیست نمیاد آزمایشگاه ُ باز کنه! بریم بخیسیمش! (بماند که ایشان با چه نامردی همه رو به فنا دادن!)

20دقیقه بعد!(در این 20دقیقه فوتبال بازی میکردیم خبر خاصی نبود!) _بیا زیست، lari کارت داره! rezaee هم تو گلخونه س! اونم کارت داره!

بنده؛ با کمال آرامش! آقای rezaee با من کاری داشتین؟ یا خدا! یک سطل پر از آب روم خالی شد! یه 3دقیقه ای هم باشیلنگ خیسم میکردن! در ماتحتمان هم شلنگ کردند

"و در آن روز کلیه ی دانش آموزان کلاس 202 خیس شدند! بغیر از 3نفر! یک نفر بی جنبه! یک نفر بچه!(من اصلن نمیگم بهتون این بچه هه a.n بود) و یک نفر سرماخورده

و در آن روز mr. mahmoodi زیست را پلمپ کردند!

دو اُم:

زنگ سوم؛ زیست جانوری! _بله میبینیم دوستان با لباسهای زیر گل گلی و... در وسط کلاس هستن! بله برادر رو مشاهده میکنیم! بسیار منظره زیباییه! بکس لباس ورزشی هاشونو رو کنن وگرنه سرما میخورن!

در این زنگ بسیاری فیلم زودبازده تهیه شد

بگذرد که استاد نیز 40دقیقه دیر سر کلاس آمدند! ما هم که از خدا خواسته در کلاسو بسته بودیم که بو در کلاس باقی بماند و استاد را بپیچانیم اما ! نشد

سه اُم:

زنگ نهار و نماز(جون عمش)؛ تقریبن mr. mahmoodi کلیه ی تجهیزات بچه ها رو جمع کرده بودن! ولی معلوم نشد این همه پلاستیک باز از کجا اومد

در این زنگ هم بنده 2بار بطور کامل خیس شدم! و این سومی های نامرد! نزدیک بود با تخم مرغ هم بزنن! اه اه یعنی تو کل عمرم حالم انقد بهم نخورده بود!

آب قطع شده بود از چاله های وسط حیاط اب میریختن تو پلاستیک یک سری ملت ِ بی فرهنگ!

زنگ چهارم؛ کلن نرفتم سر ِ زبان! زنگ هم که خورد با دوستان ِ دیگر هماهنگ کرده و mr. lari را پیچاندیم و در مدرسه نماندیم!

کلن دیگه حال ندارم بنویسم! فعلن بسه!
__________________________________________________
پ.ن: مای نیم ایز خودم، آی ام بلک بورد!/ بیکاز نیمدی و هارتِم تِرَک خورد

پ.ن: گفته بودم اگه برگِردی دوباره، زنگ میز ِنم دو سه تا پیتزا بیاره/ اومدی اما دیدی پیتزاها سرده، گفتی اون روزا دیگه بر نیمیگرده!

پ.ن: قهرمانی های چلسی مبارک! سال نو هم مبارک

پ.ن: این پست در موقعیت بدی نوشته شده! پس اگه مشکلی داره به **مم! نویسندشم خودم نیستم!


ادامه مطلب

طبقه بندی: اخبار کلاس،  اخبار مدرسه،  خاطرات، 
نوشته شده در تاریخ 1389/02/26 ساعت 10:40 توسط مـُبیــن
از سلام کردن اول ِ پُست بدم میاد جدیدن! نمیدونم چرا ولی یه جورایی بی معنیه!

بیخیال! هدف از این پُست ِ والا این بود که مقداری بازدید ِ وبلاگ رو برای ِ جُمعه بالا ببرم. تا خُدا چه خواهد!

کم شُدن ِ شر امتحانات میان ترم رو به همه ی دوستانی که به خوبی رد کردند و لول آپ شُدن و دوستانی که مثه خودم گند زدن، تبریک ُ تسلیت عرض مینمایم

تسلیت بدین سبب که هنوز فیزیک موند ِ !

امممم، دیگه چیزی ندارم واس ِ گُفتن! آخر هفته خوبی داشته باشید!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: pes بازی ِ جذابی می باشد

پ.ن: با اینکه خیلی وقته آپ نمیکنیم دُرست حسابی، اما هنوزم از بقیه وبلاگهای ِ دانش آموزی ِ سمپادی بازدید ِ بیشتری داریم!

پ.ن: بار ِ علمی ِ وبلاگ بشدت پایین اومده! فربُد برس به داد ِ ما!

پ.ن: فربُد. امروز نیومد مدرسه! مثله اینکه حالش زیاد خوب نیست، اینطور که نوا میگُفت! زودتر بیاد یه چیزی بزاره تو وبلاگ دیگه طاقتم داره تموم میشه!

پ.ن: یه چند هفته ایه که فربُد یا من میخوایم یه پُستی بزاریم راجع به نظرات ِ جنسهای مونث! من که اینکاره نیستم. خودش میاد میزاره!

پ.ن پ.ن: هدف از پ.ن این بود که فربُد زودتر پُستشو بزاره حوصلمون سر رفت!

پ.ن: یعنی رئال قهرمان ِ لالیگا میشه؟ یعنی میشه اینتر یا بایرن، بارسا رو از سی ال حذف کنن؟ یعنی میگی لیورپول قهرمان ِ جام ِ اروپا(یوفا کاپ) میشه؟

پ.ن: تا نظرات 500تا نشه آپ نمیکُنیم

ادامه مطلب

طبقه بندی: همین جوری !!،  خاطرات، 
برچسب ها: علامه حلی، تجربی،  
نوشته شده در تاریخ 1389/01/26 ساعت 16:20 توسط مـُبیــن
مقدمه :
فک میکنم هات داگ خریدم ! آره آره چقدم خوبه ! اه ایش یه مو توشه
اوووووف ساطعی اونوره ! اشکال نداره سریع اینجا رو دور میزنم تا نیمده بپره ساندویچو ببره !
اوه اوه ! ادیبی هم که اینجاس ! چیکار کنم ؟! اگه اون بفهمه کار تمومه ! رزمیان و مدا رو هم صدا میکنه ! وای میستم تا ساطعی بره !
اول:
آخ نوا رو چیکار کنم ! "وایسا" فربد سِیز اوهو فربد ! یا خدا بدواَم بهم نمیرسه ! یا خداا ! اوف پَرق ! "آی پام" !
"هههههه! همچین افتادی روش فک کردم ... (سانسور شد اینجا )" فربد سِیز !
فربد: بیا بقیش ماله خودت _نمیخوام گشنم نیست !
_مریضی وقتی گشنت نیست ساندویچ میگیری ؟ _بیا مال تو _به ایلخانی نده
دوم:
رجب: دردش تا 5مین دیگه ساکت میشه ! چیز خاصی نیست
واکف: لگد میزنه؟ _برو اصلا حوصله شوخی ندارم !
کاوه: چی شده؟ _پیچ خورده ! پدرام بردار اون assassin's creed که پارسال بهت دادمو بیار ! آندرکاور هم بیار _اس-ام-اس بده یادم نمیمونه !
_آلو بیا کمک کن منو ببر بالا کیفمو بیارم !
_برو بابا !
:::بالا
[آقای لاری رؤیت شد !] چی شده؟ _هیچی فک کنم پیچ خورده ! _خیلی درد میکنه؟ [یک عدد لگد به پای من میزند ]
_آره خیلی ! نمیتونم راه برم ! _الان چی دارید؟ _آز-زیست _بیخیال برو خونه استراحت کن !
سوم: [دفتر ناظم ]
آقای برنا: چی شده؟ _فک میکنم پیچ خورده _چی دارید؟ _آز-زیست....... (این ادامه ی ماجرا بود که منجر شد برم خونه حوصلش نبود بنویسم !)
چهارم:
"آهای پسر ! چی داری؟ بیا کمک کن اینو ببرید پایین"
[سعید هم این وسط خودشو رسوند ] سعید: می خوای بپیچونی آی آی می كنی یا واقعا درد می كنه ؟ _میزنمتاا ! برو از فربد بپرس کل صحنه رو برات توصیف کنه !
_سرتو بگیر پایین ما کلاسو به یه بهانه دیگه پیچوندیم ! _جان؟!
_خب دیگه بقیشو خودت برو ! _باشه ! کیفمو بزار همینجا
{
در این فاصله آقای محمودی هم احوالپرسی کردند و علت این حادثه را جویا شدند
}
"فربد دهنت (سرویس منظورم بود )"
پنجم: [ارتوپدی]
برو یه عکس بگیر ببینم چی شده !
[عکس گرفته شد] شیکسته ! خب این یکی از اون 4تا استخونه تو بدن که خیلی سخت جوش میخوره ! اگه این بالاییه خورد شده بود خیلی بهتر از این بود که این بشکنه (نهایت امید دادن )
[گچ خریداری شد] پاتو بگیر بالا ! _نمیتونم _د ِ بگیر بالا _میگم نمیتونم _تو همکاری نمیکنی گچ نمیگیرم !
ششم: [خانه: اس-ام-اس]
اه لعنتی چرا نمیره ! فربد خدا لعنتت کنه که این موبایلت همیشه یه مشکلی داره ! بزار به حسن بدم ! حسن هم که نمیگیره که
Saeed Informer : SMSHa ro bastan?
!i! Mo B iN !i! : nemidoonam ! man ke harchi midam nemire
 Saeed Informer : laanat be in dolat ! filternete bejaye internet !
!i! Mo B iN !i! : havaye dahaneto dashte bash chejuri micharkhe
... (سانسور شد !)

...:: ایول مدرسه هم که 2روز پیچید ! اوه اوه چهارشنبه نرم که باز بچه ها به آقای منصوری میگن این پیچونده که ! اه یاهو رو هم که بستن ! چیکار کنم !

ادامه دارم...


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات، 
نوشته شده در تاریخ 1388/11/22 ساعت 12:05 توسط مـُبیــن

ساعت یک و نیم شب ، خونمون ، صدای زنگ پیامک

بهشتی : فربد جون خوابیدی ؟ پاشو بیا یکم چت کنیم D:

 

کمی بعد ، خونمون ، من در حال ارسال پیامک

بهشتی جون ساعت یک و نیم شبِ ، تو شب کاری به فکر بقیه هم باش .

 

کمی بعد تر ، خونمون ، یاهو مسنجر

- فربد داری چاق میشی ، یه کم به خودت برس !!

- آره جدیدا خیلی غذا میخورم

- خب کمتر بخور ! اینجوری پیش بری ۳ ، ۴ سال دیگه اینقدر چاق میشی که نمیتونی تکون بخوری ، اونوقت آبروت پیش ملت میره !

- اول اینکه مشخص کن چی رو کمتر بخورم !! دوما هم اینکه راست میگی باید یه حرکتی بکنم ، سوما این که تو که کلاس زبان مختلط میری ، شب کار هم که هستی ، ملت هم که میگی !! منظورت از ملت چیه کلک ؟!

- ... ( این قسمت منظور از ملت بود !! که به دلیل غیر اخلاقی بودن سانسور شد ) میگم برو بدنسازی ، هم لاغر میشی هم هیکلت میاد رو فرم !

- فکر بدی نیست ولی فکر نکنم برسم ، اینقدر کارُ درسُ زندگی دارم که نمیرسم غذا بخورم ! چه برسه اینکه برم بدنسازی

- ببین اومدی نسازی ! یعنی چی وقت ندارم ، فردا که نتونستی تکون بخوری مرضی قلبی گرفتی بهت میگم

- نه راس میگی باید برم !! کمتر هم باید بخورم !!!!

 

کمر نوشت : به دلیل یک سری مشکلات خانوادگی من مدتی از میادین تره بار ! ( بخونید وبلاگ نویسی ) دور بودم ، همونطور که ملاحظه میکنید با افت شدید بازدید مواجه شدیم و اقتدار گذشته رو از دست دادیم .

 اصلا نگران نباشید با برگشت من همه چیز به وضع سابق برمیگردد !!

کمر نوشت : اخیرا مشکلاتی برای مجهول به وجود اومد ، چند تا از پست های آقای کارگر توسط مجهول پاک شدن به همین دلیل اکانت مجهول حذف شد و بهروز از این به بعد نقش مجهول رادارد !! یوزر هم به افراد شناخته شده داده شد . در ضمن در همینجا به طور رسمی از استاد کارگر عذر خواهی به عمل میاریم .

کمر نوشت : شاید بهتر بود اول از بهشتی اجازه میگرفتم بعد این پست رو مینوشتم ، فکر نکنم ناراحت شه ولی اگه بهشتی جون ناراحت شدی فحش خوردی !! دلم خواست این پست رو بذارم تو هم بیا نویسنده شو به من فحش بده !! و به این میگن آزادی بیان از نوع هشتی تجربی ها !!



ادامه مطلب

طبقه بندی: همین جوری !!،  مطالب جالب،  خاطرات، 
برچسب ها: حلی، تجربی،  
نوشته شده در تاریخ 1388/11/20 ساعت 19:51 توسط فربد
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | ویرایش: علیــش | بازنویسی: مـُبیــن