سلام ...
راستش قرار نبود من هر چی میشه رو به عنوان خاطره بذارم رو وبلاگ منتها دیروز رفته بودیم پینت بال که حیفم اومد خاطرش رو براتون تعریف نکنم ، در ضمن یه مژده هم بهتون بدم از امروز ما در خدمت استاد جنگ ، پدر چنگیز خان جناب شاهد کاظم لو ( ای جان ! ) هستیم که با مطالب وحشیانشون ما رو سر گرم میکنندجالبه بدونید پسوردش هم اسم یه موشکه !! و اما خاطره ...
دیروز الیوم که به همراه جمعی از یاران من جمله طاها السلطنه ،جنگاور شاهد ، خواجه احسان حاج خشی و شیخ نوا و تنی چند از دیگر درسگاه ها به باشگاه رنگین توپ رفته بودیم حین ورود با مردی رشید و خوش اندام مواجه گشته که از ورود ما به داخل ممانعت نمود ایشان فرمودند که شما بدون هماهنگی قبلی آمدید و چندی از قبل ما را رزروین نموده اند ما نیز که خسته و درمانه از مدرسه آمده بودیم عصبانی گشته و به طاها السلطنه خان فرمودیم که با شیخ عجل پهلوان فرازی مکالمه برقرار نمایند ...
طاها السلطنه با پهلوان فرازی تماس گرفته و به ایشان فرمودند که هرچه سریع تر به مامن گاه ما بیایند و مشکل را حل کنند پهلوان با سرعتی مثال زدنی با اسبش که بعد از اختشاشات اخیر خریداری نموده بود ( اسب پیشینش در اختشاشات آسیب دبده بود ) خود را به ما رسانده و در آخر قرار شد که دیگر کسان اندکی بازی کنند و ما بعد از آنها مشغول بازی شویم ...
چندی گذشت و گذر زمان نوبت را به ما رساند ما نیز لباسهایی رزمی پوشیدیم و به داخل زمین رفتیم بعد از توضیحات مسئول زمین شروع به رزم نمودیم ، در تکاپوی حمله بودیم که متوجه شدیم 3 مرد اندامی سلاحشان را به سمت ما نشانه گرفتند از نبود چاره مجبور گشتیم به پست سنگری با شیرجه ای پینانه * به پشت یکی از سناگر پناه ببریم ...
بر اثر این حرکت یکی از تیر های ما درون تفنگ ترکید و باقی تیر ها نیز فاسد گشتند اما از آنجا که همراهانی بس جوانمرد داشتیم نفری 4-3 تیر به ما دادند و ما از غافله جا نماندیم ، در چند دست بعد در حالی که ما نظاره گر بودیم خواجه حسام تیری رها نمود وتیرش بر دهان حاج خشی اصابت کرد و ما و سایر دوستان بسیار خندیدیم چندی بعد ما نیز تیری رها نموده که به محافظ چشمی تنی از حریف برخورد کرد و کلی حال نمودیم ، بعد از آن در پشت سنگری کوتاه نشستیم و آماده ی حمله گشتیم تا سر مان را بالا آوردیم مشاهده نمودیم که 3 تن آماده تیر اندازی به ما بودند از فاصله ای بس اندک ...
ما نیز سلاح خود را بالای سنگر قرار داده و 1 تن از آنها را مورد اصابت قرار دادیم آنان نیز به شدت اعتراض میکردند که به تو تیری خورده و باید بیرون روی هر چند که حد اقل خود ما چیزی حس نکرده و اثری از رنگ بر ما نبود ( به گمان خودمان ) جنگاور شاهد نیز ما را به رگبار بسته بود و میگفت : « بیرون بیا دیگر یاَه ه ه ه ... » چندی بعد ما هدشات شده و بیرون رفتیم اما بشنوید از آخر دست ...
در آخر دست عده ای تیرشان تمام شد و بیرون رفتند ما ماندیم ُ خواجه حسامُ طه السلطنهُ شیخ نوا و دو تن دیگر ، ما مسئولیت پشتیاری شیخ را عهده دار شدیم در حالی که شیخ به نزدیکی طه السلطنه رسیده بود طه السلطنه با سلاح خالی به سمت او تیر اندازی ککرد شیخ نیز فریاد بر آورد : «آآآآآآآاخخخخخخ نزن و بر ما نیز داد میزد که چرا پشتیاری نمیکنی » بعد از چندی که شیخ مسئله را فهمید همگی با هم خندیدیم و به سمت رخت عوض گاه رفتیم و پس از آن به سمت «مترول» روانه گشتیم تا به منزل برسیم ...
فربد الملک خان 1188 ه.ش
پا نویس : در اینجا لازمه که از شاهد به خاطر اول پست عذر خواهی کنم و بگم که قصد مسخره کردنش رو نداشتم و میخواستم باهاش شوخی کنم . جدا شاهد یکی از باحال ترین بچه های کلاسه منم خیلی دوسش دارم .
ادامه مطلب
طبقه بندی: موبایل،
برچسب ها: خاطرات فربد الملک خان،
